باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

طزرجان

چهارشنبه گذشته که تعطیل بود به لطف یکی از دوستان همسر که کلید خونه ی خودشون تو ده رو به ما دادند تا از تعطیلات و آب و هوای خوش طزرجان که در نزدیکی یزد هست بهره ای ببریم . یه خونه قدیمی و مستهلک بود با حیاطی تقریبا کوچک که چندتا درخت میوه  هم داشت امکانات رفاهی خاصی نداشت چون تازه خریداری شده هنوز تعمیراتی هم انجام نشده ولی برای ما که تو یزد فقط در و دیوار تماشا مینماییم بهشتی بود و البته برای باران و هومان ، نا گفته نمونه من شخصا در مناطق ییلاقی خونه های ویلایی نمی پسندم و به خونه های روستایی خیلی بیشتر علاقه دارم خلاصه اینکه حسابی خوش گذشت باران هم تا جا داشت تاب سواری کرد تابی که تشکیل شده بود از یک طناب بلند آویزان از درخت ...
17 خرداد 1393

بهار دائمی خونه ی ما

دختر ماهم این روزها درگیریها منو کمی از وبلاگ نویسی دور کرده ولی امیدوارم به زودی زود بیام و برات از باران این روزها بنویسم همیشه و هرروز عاشق تر از پیشم از اونجایی که هنوز سیستم رو درست نکردیم از عکسای قدیمیت آپلود کردم این عکس مربوط به عید امسال و در امامزاده اسماعیل قائمشهر گرفته شده این عکس مربوط به  مسافرت برای جشن گرفتن تولد 4 سالگیت در شمال ...
12 خرداد 1393

بهار باران

دختر گلم چند روز اخیر کمی به مهدت علاقه مند شدی تو مهد جشن فارغ التحصیلی میگرفتن که شما هم شرکت کردی و با کلاه و شنل عکس گرفتی به قول خودت لباس دانشمندا رو پوشیدی و یه نقشه روبان زده ( منظورت اون مدرک که میدن دستت فارغ التحصیل ها ) هم دستت دادن خلاصه اینکه 10 روزه رفتی مهد و فارغ التحصیلم شدی از احوالات شما داداشتم : که هومان تا صدای شما رو مشنوه میخنده و شما هم نازش میدی پسرم ، عسلم ، خوردنی البته گاهی هم از ماچهای محکمت به گریه میافته . چند وقتیه که عاشق آهنگ فیلم پاپیون شدی و همش گوش میکنی خدا به داد برسه من تو 17 هیجده سالگی به این جور آهنگها علاقه مند شدم شما تو چهار سالگی . تو ماشین هم تا 5 شیش بار آهنگ آرش و هلنا ...
12 ارديبهشت 1393

بارانم

دیشب توی  هال نشسته بودیم که رفتی روی مبل و از روی دیوار قاب کوچیکی که به دیوار زده بودم رو ور داشتی و پشتت قایم کردی و دوئیدی تو اتاقت  اون لحظه دستم بند بود بعدش که فرصت کردم رفتم تو اتاقت دیدم قاب عکس رو گذاشتی روی میزت و  کلی کیف کردم وقتی دیدم از بین سه تا قابی که روی دیوار بود که یکیش عکس 4 نفره (شما و من و بابا و آنا ) و یکیشم عکس تکی خودت  و یکی دیگه ش هم عکس منو باباته که عکس ما رو انتخاب کردی . بهت قول دادم یه عکس خودم و بابات  رو برات بزرگ چاپ کنم برای روی میزت پی نوشت : روز مادر بهت گفتم باران جون یه راز بهت میگم جلوی آنا نگو ، امروز روز من و آنا و مامانیه&n...
12 ارديبهشت 1393

خبرهای جدید

سلام دوستان خبر جدید اینکه باران چند روزه میره مهد کودک البته خیلی سخت قبول میکنه بره همش میگه مهد رو دوست ندارم  لطفا دعا کنین از این مرحله زود رد شه هومانم یکی دو هفته ای هست که میخنده و از خودش صدا در میاره و کلی شیرین و بازیگوش شده باران که از مهد میاد از تو آسانسور شروع میکنه به قربون صدقه رفتن و ناز دادن داداشش بهش میگه بامزه ، چشم ابریشن متاسفانه سیستم و لپ تاب ویروسی شدن نمیتونم عکس آپلود کنم
6 ارديبهشت 1393